صفحه اصلی arrow علوم اجتماعی
 

علوم اجتماعی

 

 

در سیرت سلمان فارسی

آورده اند که سلمان فارسی در شهری از شهرهای شام امیر بود و عادت و سیرت او در ایام عمارت و موسم ولایت هیچ تفاوت نکرده بود،بلکه پیوسته گلیم (جامه پشمی) پوشیدی و پیاده رفتی و اسباب خانه خود را تکفل کردی.یک روز در میان بازار می رفت مردی دید که یونجه خریده بودو در راه نهاده و کسی می طلبید تا او را به بیگار بگیرد و آن را به خانه برد.ناگاه سلمان فارسی به آنجا رسید.مرد وی را نشناخت و به بیگار بگرفت و آن یونجه در پشت او نهاد و سلمان،رضی الله عنه،هیچ امتناع نکردو همچنان می رفت تا او را مردی در راه پیش آمد و گفت:«ای امیراین بار  به کجا می بری؟» آن مرد چون دانست که او سلمانست در پای وی افتاد و دست او بوسیدن گرفت و گفت:«ای امیر مرا بحل (حلال)کن که من ترا نشناختم و ندانستم.

نشناختمت به چشم معنی                                                       عیبم مکن الغریب اعمی

اکنون بار از سر مبارک بردار تا من خاک قدم تو توتیای دیده سازم»سلمان گفت:«نه،چون قبول کرده ام که این بار به خانه تو رسانم مرا از عهده عهد خود بیرون باید آمد.»

ازعهده عهد اگر برون آید مرد                                                            از هرچه گمان بری فزون آید مرد

پس سلمان آن بار را به خانه آن مرد برسانید و گفت:« من عهد خود وفا کردم اکنون تو عهد کن تا هیچ کس را به بیگاری نگیری.....»

مقام ومنزلت سلمان فارسی نزد رسول الله(ص) تا بدانجا رسید که رسول الله (ص) در شان وی اعلام کرد:سلمان منا اهل البیت.

«سدید الدین محمد عوفی،جوامع الحکایات»

سركار خانم  خان محمدی

 

persian

كاربران آنلاین

ما 16 میهمان آنلاین داریم
بازدید كننده: 28970
پیاده سازی توسط سایت ساز و هاست پارس میزبان